تبليغاتX
پیامبر اعظم(ص)
پیامبر اعظم(ص)

 

 

آنچه پس از رحلت رسول اكرم(ص) در مدينه به وقوع پيوست اين پرسش ‏را در ذهن تداعى مى‏كند كه آيا رسول خدا(ص) از حوادث پس ازحيات خود اطلاع نداشت؟ در آن صورت براى پيشگيرى از آن رخدادهاى تاسف ‏آور چه تدابيرى‏ انديشيده و مردم را تا چه حد آگاه ساخته بود؟ آنچه در اين گفتار مى‏خوانيم پاسخ همين پرسش و بيان رويدادهايى‏است كه با رحلت پيامبر(ص) به وقوع پيوست.

پيشگيريهاى رسول خدا(ص)

مهمترين موضوع ، بيان مقام زمامدارى على(ع) بود كه پيامبر تا توانست ‏بدان سفارش كرد و چه بسا همان سفارشها فرصت‏ طلبان آن روز را به تلاش وا داشت كه از اين كار جلوگيرى كنند. گاهى گفته مى‏شود اى كاش پيامبر(ص) بيش از اين، مردم را نسبت ‏به حق ‏اهل بيت عليهم السلام و على(ع) آگاه مى‏ساخت. ولى در همان حد نيز رسول خدا تحت فشار قرار داشت و معمولا هرگاه فضيلتى ازعلى(ع) بيان مى‏فرمود برخى خرده مى‏گرفتند كه آيا اين همه را ازجانب خود مى‏گويى يا فرمانى از جانب خداست؟! اين خرده ‏گيرى ‏حاكى از آن است كه از همان ايام، پذيرش زمامدارى على(ع) واعتراف به مقام معنوى و اجتماعى او براى برخى چندان هم آسان ‏نبوده است. مشكل‏ ترين چاره‏ انديشى‏هاى پيامبر(ص) براى جانشين ‏قرار دادن امام على(ع) به روزگار پس از غدير باز مى‏گردد. ازغدير (18 ذيحجه) تا روز رحلت آن حضرت (28 صفر) هفتاد روز بيش‏ فاصله نبود. اين زمان كوتاه براى آنان كه در تدارك توطئه‏ها به ‏سر مى‏بردند زمانى كافى بود تا عده‏اى را هم عقيده خويش سازند. شايد بهترين كارى كه پيامبر مى‏توانست انجام دهد آن بود كه ازاين مردم كسانى را كه حضور آنان در مدينه پس از وفاتش براى ‏حكومت على(ع) مشكل‏ ساز بود، از شهر دور سازد. اين كار توفيق‏ على(ع) را براى عهده ‏دارى خلافت افزون‏ تر مى‏ساخت و به علاوه با دورشدن مخالفان، به موجب بى‏ اطلاعى آنان از اوضاع مدينه، راه‏ اندازى‏ هر توطئه و نقشه ديگر را نا ممكن مى‏نمود. اما چه بايد كرد كه پس از فرمان پيامبر(ص) بر گسيل لشكر به سوى شام، منافقان به نقشه حضرت پى بردند و بر سرپيچى از اين فرمان ‏پاى ‏فشارى كردند.

اعزام لشكر اسامه

در ماه محرم سال يازدهم، رسول گرامى اسلام(ص) پيش از آن كه در بستر بيمارى افتد مسلمانان را فرمان داد تا براى گسيل به ‏مرزهاى روم از جانب شام آماده شوند.(1) اين در حالى بود كه‏ عده‏اى از نا مسلمانان نواحى جزيرة العرب و مدعيان پيغمبرى، درتدارك حمله به مدينه بودند و به ظاهر بيرون رفتن سپاهى بدان ‏بزرگى، چندان موافق احتياط نبود. با اين همه رسول خدا(ص) كمترين ترديدى در گسيل نيروهايش به سوى شام نداشت. پيامبر اسامه‏ بن زيد را كه كمتر از 20 سال داشت فرمانده اين لشكر كرد و برخى از صحابه چون ابوبكر،عمر بن خطاب، ابوعبيده بن جراح و سعد بن ابى وقاص را فرمان اكيد داد تا هرچه زودتر به فرماندهى ‏زيد جوان راهى شوند.(2) پيامبر(ص) با دست‏ خود پرچم فرمانده ‏جوان را بست و به او چنين دستور داد: مسافت را آن چنان به سرعت ‏طى كن كه پيش از آن كه خبر حركت تو به آنجا رسد خود و سربازانت ‏به آنجا رسيده باشيد. رسول اكرم(ص) صحابيان سالخورده‏اى چون ابوبكر و... را به زير فرمان جوانى كم‏ سال به نبرد امپراتورى بزرگ روم راهى مى‏سازد تا پس از اين، كمى سن، بهانه سرپيچى صحابه از فرمان فرد كاردان‏ نشود. راستى چرا پيامبر(ص)، على(ع) را همراه آنان نفرستاد؟ آيا سالخوردگان لشكر اسامه تجربه نظامى و شجاعت ويژه داشتند؟ در آن صورت چرا به عنوان فرمانده برگزيده نشدند؟ اين سفرنزديك به دو ماه به طول مى‏انجاميده است.(3) و رسول خدا(ص) يقين ‏داشت روزهاى آخر عمر را سپرى مى‏كند. با اين حال به تاكيد از برخى صحابه خواسته بود تا گوش به‏ فرمان اسامه هرچه زودتر مدينه را ترك كنند. اما حركت اين ‏سپاه، به رغم تاكيد فراوان رسول خدا(ص) نخست ‏به سبب اعتراض ‏برخى از صحابه نسبت ‏به جوانى اسامه، سپس به بهانه تهيه ساز و برگ سفر و سرانجام به سبب رسيدن خبر شدت يافتن بيمارى‏ پيامبر(ص) و باز گشت ابوبكر و عمر و برخى ديگر، از اردوگاه‏«جرف‏» به مدينه، سر نگرفت.(4) ابن ابى‏الحديد به نقل گفتار شيخ خود ابويعقوب معتزلى در شرح خطبه 156 نهج البلاغه ‏مى‏نويسد: چون بيمارى پيامبراكرم(ص) شدت يافت دستور داد سپاه ‏اسامه به سوى شام حركت كند و فرمان داد ابوبكر و ديگر بزرگان‏ مهاجرين و انصار در آن شركت جويند. با اين كيفيت اگر حادثه‏اى براى رسول خدا(ص) پيش آيد دستيابى‏على(ع) به خلافت از اطمينان بيشترى برخوردار خواهد بود.(5) چون ‏اسامه حال پيامبر را وخيم و افراد تحت امرش را سركش ديد از رسول خدا(ص) در خواست كرد به او اجازه دهد تا بعد از سلامت‏ يافتن پيامبراز بيمارى، سپاه را حركت دهد. پيامبراکرم موافقت نكرد و فرمود: همين حالا. اسامه دوباره عرض مى‏كند آيا در حالى كه قلبم از بيمارى شما اندوهگين است ‏حركت كنم؟ پيامبر(ص) مى‏فرمايد: به پيروزى فكر كن! اما افراد حاضر در پيرامون بستر رسول خدا(ص) به فرمانهاى آن حضرت چندان عنايتى‏ نداشتند و گاه فرمانهاى وى را بنابر منافع و اهداف خويش ‏تفسير و تحريف مى‏كردند.(6)

آخرين وصيت پيامبر(ص)

رسول ‏خدا(ص) با آن كه در تب شديدى به سر مى‏برد، با حالت‏ خشم به مسجد آمد و ضمن نكوهش عاملان كارشكنى، متخلفان از حركت ‏سريع، سپاه ‏را ملعون خواند.(7) براى پيامبر جاى ترديد نبود كه جمعى درانتظار مرگ او و انديشه قبض حكومت‏اند و براى اين هدف در پى‏ نقشه و توطئه‏اند. از همين رو با آگاهى از حوادثى كه به انتظار مرگ حضرتش كمين كرده بود و با شناختى كه از برخى اطرافيان خود داشت ‏براى آخرين بار فرصت را غنيمت ‏شمرد و بر آن شد تا مهمترين پيام دوران رسالت را ساده و روشن بيان و مسير آينده‏ حركت اسلامى را ترسيم نمايد. عمر بن خطاب ماجراى رحلت پيامبر را براى ابن عباس چنين نقل مى‏كند:«... ما نزد پيامبر حضور داشتيم. بين ما و زنان - كه فاطمه ‏نيز در ميانشان بود- پرده‏اى آويخته شده بود. رسول خدا به سخن ‏درآمده، فرمود: نوشت ‏افزار بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم‏ كه با وجود آن هرگز گمراه نشويد. زنان پيامبر(ص) از پس پرده‏ گفتند: خواسته پيامبر را برآوريد. من گفتم: ساكت ‏باشيد.»(8) بخارى در صحيح خود بى‏ آن كه نامى از عمر ببرد مى‏نويسد: يكى از حاضران در مجلس، سخن حضرت را در حضورش رد كرد و گفت ‏درد بر او غلبه كرده و نمى‏داند چه مى‏گويد ... و رو به حاضران ‏گفت: قرآن نزد شماست و همان ما را كفايت مى‏كند. در ميان ‏حاضران اختلاف شد و به يكديگر پرخاش كردند. برخى سخن او را تاييد مى‏كردند و برخى سخن رسول خدا را . و بدين ترتيب از نوشتن ‏نامه جلوگيرى شد. (9) به خوبى معلوم بود كه موضوع آن نوشته چه ‏بود؛ گفتارى صريح در تعيين جانشين پيامبر. بدين ترتيب چيزى ‏نمانده بود كه اصل نبوت حضرتش مورد ترديد قرار گيرد و قرآن‏ كلام غير الهى پنداشته شود. زيرا قرآن، فرموده آن بزرگوار را درهرحال، برگرفته از وحى ياد كرده بود. (10) و اين گروه سخن و فرمان پيامبر ‏را هذيان ناشى از تب برشمردند. راستى آيا پيامبراسلام(ص) حق‏ تعيين جانشين پس از خود را نداشت؟ و آيا كسى را براى اين مقام‏ برنگزيد؟ چگونه است كه ديگران حق انتخاب داشتند و پيامبرنداشت؟ آيا عاقلانه است كه رسول خدا با تعيين نكردن جانشين،امت را به حال خود رها سازد تا هر كه توانست ‏بر جان و نواميس‏ مسلمانان تسلط يابد؟ آيا اصولا جانشينى پيامبرامرالهى است كه‏ تنها با تعيين پروردگار صورت مى‏پذيرد يا آن كه بر عهده بعضى ازمردم است تا هر كسى را بر مسلمانان فرمانروا سازند؟ آيا اين ‏ديدگاه كه از سوى برخى ابراز شده صحيح است كه پيروى از بيانات ‏پيامبر در مسائل سياسى و اجتماعى بر اصحاب وى واجب نبوده است؟ پاسخ اين پرسشها را بايد در علم كلام جستجو كرد.

سقيفه، آشكار شدن توطئه ‏ها

رحلت پيامبر، گروهى را در سكوت فرو برد و چنانكه حضرتش پيش‏ بينى ‏كرده بود جمعى را نيز به تلاشهاى مرموز و مخفيانه وا داشت. كسانى كه از روزهاى شدت يافتن بيمارى پيامبر و احتمال درگذشت‏ ايشان در پى اين بيمارى، نياتى براى دستيابى به قدرت در دل ‏داشتند، بى‏ درنگ پس از شنيدن اين خبر و هنگامى كه هنوز على(ع)، فضل بن عباس و تنى چند سرگرم تجهيز پيكر پاك رسول خدا(ص) براى ‏دفن بودند، دست ‏به كار شدند. اينان بى ‏توجه به همه آنچه رسول ‏اكرم(ص) فرموده بود به شور نشستند تا شايد پيروان آخرين‏ برگزيده خدا را از بيراهه روى و بى‏ رهبرى برهانند. چه به ادعاى ‏ايشان آن حضرت رهبرى براى امتش برنگزيده يا به پيروى فردى ‏سفارش كرده كه محبوبيتى در ميان قوم خود نداشته و از عهده كار رهبرى برنمى‏آمده است.(11)

تكذيب وفات پيامبر(ص)

پس از رحلت پيامبر(ص) نخستين واقعه‏اى كه مسلمانان با آن رو به ‏رو شدند موضوع تكذيب وفات آن حضرت از جانب عمربن خطاب بود. او در برابر خانه پيامبر(ص) افرادى را كه مى‏گفتند پيامبر فوت ‏كرده است ‏را به قتل تهديد ‏كرد. هر چه ابن عباس و ابن مكتوم‏ آياتى را كه حاكى از امكان مرگ پيامبر بود تلاوت مى‏كردند مؤثرنمى‏افتاد. حركات او كه با نهايت ‏شدت و قوت انجام مى‏شد همه را به تعجب و ترديد انداخته بود و پاره‏اى پرسيدند: آيا پيامبرسخن خاصى با تو گفته يا وصيت ويژه‏اى در مورد مرگش با تو كرده ‏است؟ او جواب منفى داد.(12) طولى نكشيد كه دوست او ابوبكر كه ‏در بيرون مدينه به سر مى‏برد به وسيله‏اى به مدينه فرا خوانده ‏شد. ابوبكر هنگامى به مسجد رسيد كه عمر درميان مردم، خشمناك، كسانى را كه سخن از وفات پيامبر(ص) به زبان مى‏آوردند، با انتساب آنان به منافقان، تهديد به قتل مى‏كرد. ابوبكر با مشاهده اين صحنه جامه از چهره پيامبر به سويى زد و پس از بيان‏ چند جمله به مسجد آمد و بى ‏محابا به عمر گفت: «آرام باش عمر،خاموش‏» و سپس با استشهاد به آيه‏اى از قرآن (آيه 30 سوره زمر: - انك ميت و انهم ميتون- (تو مى‏ميرى و ديگران نيز مى‏ميرند) كه ‏قبل از او ديگران نيز تلاوت كرده بودند عمر را خاموش و وفات ‏پيامبر را تاييد كرد.(13) اين گفتگوها حتى اگر صحنه ‏سازى از پيش طراحى ‏شده نبود، تا همين جا مى‏توانست مردم را به نقش‏ ابوبكر در رهبرى جامعه مسلمانان و آرام ساختن اوضاع متوجه ‏سازد.

گردهمايى انصار

در همين حال كه پيكر مطهر خاتم الانبياء(ص) بر زمين بود و بنى هاشم در غم بزرگ از دست رفتن آخرين فرستاده خدا به سوگ‏ نشسته بودند، عده‏اى از انصار به دليل مشاهده اين رفتارها كه‏ حاكى از نوعى تحريكات سياسى مهاجران براى تصاحب مقام جانشينى ‏پيامبر بود به انگيزه چاره‏ جويى براى زمامدارى مسلمانان، درمحلى به نام سقيفه بنى ساعده تجمع نمود. آنها چنين وانمود کردند كه‏ تعيين جانشينى پيامبر نيز مانند ديگر امور اجتماعى با گفتگوى ‏بزرگان قوم، امرى شدنى است. پيغمبر(ص) خود هنگامى كه زنده بود در كارهاى بزرگ با مهاجر و انصار مشورت مى‏كرد.

محو وصيت پيامبر(ص)

درهمين لحظات كسى براى ابوبكر و عمر خبر آورد كه انصار به ‏گردهمايى پرداخته‏اند تا فردى را از ميان خود به زمامدارى ‏برگزينند. وى و ابوبكر چون از برپايى چنين انجمنى آگاه شدند پيکر مطهر پيامبر را كه براى غسل آماده مى‏شد ترك كردند و بى‏ آن كه به ‏كسى چيزى گويند به انجمن انصار در سقيفه پيوستند. آن دو درميان راه به يار ديرين خود ابوعبيده بن جراح رسيدند و هر سه‏ راهى سقيفه شدند. در آنجا سعد بن عباده، پيشواى خزرجيان، با حال بيمارى و تب، ميان گروهى از انصار(اوس و خزرج) نشسته بود و سخنگويى از سوى ‏او در فضايل انصار و اولويت آنان بر مهاجران در خلافت ‏سخن ‏مى‏گفت. البته نمى‏توان پذيرفت كه انگيزه اقدام سعد و اجتماع ‏انصار در سقيفه بدون مقدمه و ناشى از رياست ‏طلبى آنان بوده، يا بر اثر اطلاعات جسته و گريخته و قراين و اماراتى كه دلالت ‏بر برخى پيش بينيها و مقدمه ‏چينيهاى سران مهاجران داشته است. آنچه منطقى ‏تر مى‏نمايد اين است كه طرح چنان سخنانى از سوى‏ انصار در آن ساعات، واكنشى در مقابله با اقدامات مهاجران‏ باشد، نه موضع ‏گيرى در برابر وصاياى پيامبر خدا(ص). اما هرچه ‏بود تاريخ آنان را نخستين گروهى مى‏شناسد كه به طور رسمى برخلاف خواسته رسول خدا(ص) اقدام به برپايى جلسه مشورتى براى ‏تعيين جانشين پيامبركردند. شايد هم اگر ديگران سالها پيشتراز ايشان مرموزانه در پى همين هدف بوده‏اند، چون زيركانه ‏تر مقاصد خود را دنبال مى‏كردند كمتر كسى توانسته است از كرده‏ ايشان رد پايى بر اين منظور بيابد. در هر صورت ترديد نيست كه مهاجران به مراتب نسبت‏ به انصار از اطلاعات و تجارب اجتماعى و سياسى بيشترى برخوردار بوده‏اند. به‏ همين سبب در آن نشست ، انصار از مهاجران شكست ‏خوردند. غيراز اين كه به موجب همان اقدام علنى بر خلاف فرموده رسول خدا(ص) براى هميشه از رسيدن به خلافت محروم ماندند. با اين همه ‏نمى‏توان انكار كرد كه حركات مرموزانه برخى مهاجران عامل مهمى ‏در اقدام انصار بوده است. آن حركات تا آنجا كه از نگاه تاريخ ‏مخفى نمانده به قرار زير است:

- تخلف بعضى از مهاجران از همراهى با لشكر اسامه به رغم‏ تاكيد پيامبر بر اعزام هر چه سريعتر آن.(14) - جلوگيرى ازنوشتن وصيت پيامبر.

- انكار وفات پيامبر از سوى عمر.(15)

- پيشگوييهاى پيامبر درباره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعى ‏خود و روى آوردن سياهى آشوبها در آينده نزديك. (16)

اين امورانصار را وا داشت تا نسنجيده براى حفظ موقعيت و منافع خود به ‏دست ‏خويش زمينه ‏ساز شكل ‏گيرى بزرگترين فتنه در سراسر تاريخ ‏اسلام گردند و شكافى در اجتماع مسلمانان پديد آورند كه هرگز به ‏هم نيايد.

جزئيات رويداد

در سقيفه نخست انصار در فضل خود سخن گفتند و آنگاه عمربن ‏خطاب به مخالفت‏ با ايشان پرداخت و خلافت را حق مهاجران برشمرد. چون گفتگوها به خشونت گراييد ابوبكر پيش شتافت و خود فصلى در بيان فضايل مهاجران ايراد كرد و با زبانى نرم راى را با استفاده از اختلاف ديرينه دو قبيله بزرگ در مدينه (اوس وخزرج) به مهاجران اختصاص داد. پس از اين گفتار بعضى بدين راضى‏ شدند كه كار حكومت ‏با شركت هر دو دسته مهاجر و انصار انجام شود و گفتند: از ما اميرى و از مهاجران اميرى. ليكن ابوبكر اين‏ راى را نپذيرفت و گفت: چنين اقدامى وحدت مسلمانان را بر هم ‏خواهد زد. امير از ما و وزيران از انصار انتخاب شود و بدون‏ مشورت آنان كارى صورت نگيرد. - که البته اين وعده هيچ گاه تحقق نيافت- او روايتى از پيغمبر(ص) نقل ‏كرد كه: الائمة من قريش. اين روايت ‏با آن كه به طور كامل ذكرنشد، سخنى بود كه در چنان مجمع اثرى بزرگ به جا گذاشت و به‏ دعوى انصار پايان داد. به نظر مى‏رسد دشمنى ديرينه دو قبيله ‏انصار،(اوس و خزرج) نيز در پيشبرد نظر مهاجران بى‏ تاثير نبوده است، چه بر فرض كه امارت به انصار مى‏رسيد هيچ يك از اين ‏دو قبيله راضى به رياست قبيله ديگر نبود. چون زمامدارى مهاجران و قريش مسلم شد، گفتگو بر تعيين شخص به‏ ميان آمد. آنها كه در آن مجلس كار را در دست داشتند هر يك به ‏ديگرى واگذار مى‏كردند. سرانجام عمر و ابوعبيده جراح، ابوبكر را به رياست پذيرفتند و با او بيعت كردند. درهمين هنگام فريادها به موافقت و مخالفت‏ بلند شد. طبرى نقل مى‏كند كه حتى بعد ازبيعت عمر با ابوبكر هنوز جمعى از انصار بودند كه به اين تصميم ‏اعتراض داشته، بانگ برآوردند:« ما جز با على با هيچ كس ديگر بيعت نخواهيم كرد.» ولى اين ‏فرياد و فريادهاى ديگر در آن آشوب گم شدند. بعد ازعمر وابوعبيده، مهاجران حاضر با ابوبكر بيعت كردند.(17) دو گروه ‏انصار چون خود را شكست‏ خورده ديدند هر يك در از دست ندادن‏ آخرين موقعيت، در بيعت‏ با ابوبكر نسبت‏ به هم پيشدستى كردند. اوسيان گردن نهادن به فرمان رهبر قريشى را مطلوب ‏تر و مفيد تر از اين ‏مى‏دانستند تا اين كه بگذارند رئيس قبيله رقيب (خزرج) بر آنها حكمرانى كند. از همين رو در ميان ايشان اولين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد، سعد بن حضير (يكى از رؤساى اوس) بود.(18) سرانجام سياست گروهى و رقابتهاى طايفه‏اى ابوبكر را قادر به ‏مطالبه بيعت از اكثر مردم كرد. از طرفى رقابتهاى طايفه‏اى درميان قريش و بخصوص در ميان مهاجران، قبول رهبرى ابوبكر كه‏ مردى از تيره كم ‏اهميت ‏بنوتيم بن مره بود آسانتر ساخت. بنوتيم هرگز در جنگ قدرت و تعارضات سياسى كه قبايل رقيب قريش(همچون بنى اميه و بنى هاشم و بنى مخزوم) را به ستوه آورده ‏بود، درگير نبوده‏اند. از طرفي ابوبكر از اعتبار خاصى برخوردار بود و در زيادى سن و برقرار ساختن رابطه نزديك با پيامبر در پى تزويج دخترش با پيامبر(ص) و اظهار حمايت از اسلام از ابتداى ‏رسالت، جلوه‏اى كسب كرده بود. بر پايه مدارک تاريخي ابوبكر وعمر از زمان بسيار دور اتحادى را تشكيل‏ داده بودند كه ابوعبيده جراح عضو سوم آن بود. اين سه نفراهميت و نفوذ چشمگيرى در شرافت اسلامى نوظهور و نيز در سياست ‏گروهى عليه حكومت اشرافى مكه كسب كرده بودند.

زمامدارى با پنج راى موافق

پس از جدالهاى لفظى و مشاجره، ابوبكر با پنج راى به عنوان ‏خليفه رسول الله انتخاب شد. اجتماع ‏كنندگان هنوز پراكنده نشده ‏بودند كه عده‏اى سواره و پياده در شهر خود نمايى كردند. قبيله ‏بنى اسلم كه وابسته مهاجران بودند، وارد مدينه شدند، به آن سان‏ كه كوچه‏ها را پر كردند و با ابوبكر بيعت نمودند.(19) شيخ مفيد به روايت از ابومخنف آورده است كه بنى اسلم براى تهيه خواربار به مدينه آمده بودند. به آنان گفته شد: اگر به ما يارى ‏دهيد كه براى جانشين پيامبر(ص) بيعت ‏ستانيم، به شما خواربار مى‏دهيم. پس بنى اسلم به اميد دريافت ‏خواربار به يارى‏ برخاستند، تا آنجا كه هر كس را كه از بيعت ‏خود دارى مى‏كرد با ضرب و زور بدين كار مجبور مى ساختند.(20) بى ‏سبب نبود كه عمرمى‏گفت: من تا بنى اسلم نيامده بودند به پيروزى اطمينان‏ نيافتم.(21)

تاكيد بر بيعت ‏گرفتن

در آن هنگامه ديگر جاى هيچ اقدام مخالفى كه بتواند به نتيجه ‏انجامد وجود نداشت. كمترين مخالفت ‏با شديد ترين پاسخ و شوم ‏ترين ‏كشتار و اختلاف مواجه مى‏شد. تا اينجا به خوبى معلوم بود كه آن‏ گفتگوها و مشورتهاى سران قبايل، نظرعمومى مسلمانان مدينه را در برنداشت و آنان هيچ فرصت انديشه دراين باره نداشته ومخالفان نيز با تهديد و تطميع سكوت كرده‏اند. نيز با مطالعه ‏متن گفتگوها و دقت در استدلالهاى طرفين، آنچه كه معيار تعيين ‏حق اولويت‏ خلافت را مطرح و بر آن تاكيد و توافق مى‏شود و بر همان ‏اساس «ابوبكر» خليفه مى‏گردد، مساله خويشاوندى و نسب با پيامبر(ص) مى‏باشد. اما به راستى آيا طبق اين معيار كسى ‏شايسته ‏تر از ابوبكر يافت نشد؟ ابوبكر خود در فرداى آن روز اين‏ پرسش را پاسخ گفت. وى به مسجد پيامبر آمد و عمر خطبه‏اى درفضيلت و سبقت او در اسلام و يارى وى از دين و همراهى‏اش با پيغمبر(ص) از مكه به مدينه خواند و از مردم خواست ‏با او بيعت‏ كنند. مردم نيز جز عده‏اى از انصار(22) و خويشاوندان پيغمبر(ص) بيعت ‏با او را پذيرفتند و ابوبكر به طور رسمى به خلافت رسيد. او در آن مجلس خطبه‏اى خواند و در ضمن آن گفت: مرا كه براى ‏زمامدارى برگزيده‏ايد بهترين شما نيستم حاضرم اين مسؤوليت را از گردن خود بردارم. من در كار خود و اداره امور مسلمانان به ‏كتاب خدا و سنت رسول خدا رفتار خواهم كرد. جز آنكه همراه ‏پيامبر فرشته‏اى بود كه او را از گناه و خطا بازمى‏داشت اما آگاه باشيد كه مرا شيطانى است كه گاهى مرا فرو مى‏گيرد. هرگاه ‏پيش من آمد از من بپرهيزيد.(23)

خاندان پيامبر را به شور نطلبيدند

با بيعت مردم با ابوبكر كارتعيين زمامدار به ظاهر پايان يافت. اما از آن زمان تا حال و آينده اين پرسش باقى است كه چرا در چنان مجلس مشورتي كه سرنوشت ‏مسلمانان تعيين مى‏شد، خاندان حضرت محمد(ص) را در زمره مشاوران ‏به حساب نياوردند؟ براى آشوبگران سقيفه كاملا هويدا بود كه فرا خوانى خاندان ‏پيامبراكرم به آن مجلس، مانع از پيشب رد اهداف آنان است. زيرا در آن صورت ايشان حقايقى از فرمايشهاى رسول اكرم(ص) را كه‏ گوياى منزلت ‏خود بود به ياد مردم مى‏آوردند و توطئه‏ها خنثى ‏مى‏شد. به همين منظور بازيگران سقيفه براى اين كار بهترين زمان‏ ممكن را انتخاب كردند تا اهل بيت ‏به موجب اشتغال به مراسم ‏تجهيز پيامبر(ص) فرصت‏ حضور نيابد.

اين پرسش كه چرا در سقيفه خاندان وحى را به شور نطلبيدند درهمان زمان نيز از سوى برخى مطرح شد. اما پاسخى كه از طرف ‏گردانندگان حكومت ارائه مى‏شد اين بود كه اين حركت تصميمى از پيش طراحى‏ شده نبود بلكه ناخواسته و به يكباره اتخاذ شده است. صميمى‏ ترين يار ابوبكر، خليفه دوم، بعدها گفت: انتخاب ابوبكربراى زمامدارى كارى ناخواسته و نا انديشيده بود كه خودجوش‏ پيش آمد اما خداوند آثار زيانبار احتمالى آن را پيشگيرى‏كرد.(24) او اين سخن را پس از وقتى بيان كرد كه اين زمزمه درميان مردم رواج يافته بود كه: اگر خلافت ‏براى ابوبكر به تعيين ‏پيامبر(ص) نبوده و با راى تنى چند از افراد، استوار شده است‏ پس هم اينك نيز مردم حق دارند با رايى به مراتب افزون ‏تر، ديگرى را به زمامدارى برگزينند.

توطئه از قبل طراحى شده

جز دلايل و قراينى كه پيشتر برشمرديم شواهدى نشان مى‏دهد كه آن ‏تصميم با توطئه قبلى صورت گرفته است و گرنه براى گروهى اندك‏ چگونه زمينه و امكان كودتايى اين چنين وجود داشته است؟! برخى ‏شواهد بر توطئه بودن آن غايله به قرار زير است:

الف- در آيه‏اى از قرآن در هشدار الهى به پيامبر(ص) چنين ‏مى‏خوانيم: "... و من اهل المدينه مردوا على النفاق لا تعلمهم..." (25) يعنى هم اينك در شهر تو مدينه از كسانى كه به ظاهر اسلام‏ آورده‏اند هستند كسانى كه بر نفاق خويش باقى‏اند - آنان كه برنفاق خو گرفته‏اند و دمى از روى حقيقت‏ به تو ايمان نياورده‏اند- غير از آن كه نفاق ايشان چنان زيركانه است كه اگر ما آنها را به تو معرفى نكنيم هيچ گاه آنان را باز نشناسى!

ب- تلاش عمر و ابوبكر براى تصدى امامت نماز به جاى پيامبر(ص) در ايام بيمارى آن حضرت. (26)

ج- گفتار امام على(ع) به عمر كه «شير خلافت را بدوش كه براى ‏تو نيز نصيبى خواهد بود. امروز زمام آن را محكم براى ابوبكردر دست گير، تا فردا در اختيار تو باشد.»(27)

د- نامه معاويه به محمد بن ابى‏ بكر و اشاره به همدستى ابوبكرو عمر بر ضد على(ع) و غصب خلافت.(28) ه- واگذارى خلافت از طرف ابوبكر به عمر و سخن عمر پس ازمضروب شدن به دست ابو لؤلؤ كه اگر ابو عبيده زنده بود، او را به ‏جانشينى برمى‏گزيدم.(29) در برخى از روايات نيز به اين زمينه‏ چينى كه ريشه در گذشته (زمان رسول اكرم-ص-) داشته تصريح شده است.(30) حوادث بعد آشكار نمود كه انتخاب خلفا در عهد هر سه خليفه براساس آن بود كه خلافت در خاندانهاى قريش به جز خاندان بنى هاشم به گردش‏ درآيد. و در اجراى اين سياست، قريشيان، اول «ابوبكر» را از تيره تيم و سپس «عمر» را از تيره عدى، و پس از او «عثمان‏» را از تيره بنى اميه، براى خلافت انتخاب كردند. خلفا بر پايه ‏همين مقصد و سياست، انصار و بنى هاشم را از صحنه سياست دورنگاه داشتند و به هيچ وجه رياست ارتش در فتوحات و حكومت‏ شهرهاى اسلامى را به آنان واگذار نكردند.

پى‏نوشت ها:

- الكامل، ابن اثير، ج 2، ص 317.

- الاصابه، ابن حجر، ج 8، ص 124/ تاريخ ابن اثير، ج 2، ص‏317-321/ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 177، ج 1، ص‏159.

-ايام خلافت ابوبكر سپاه اسامه راهى شام شد و نوشته‏اند آنان پس از چهل يا هفتاد روز به مدينه باز گشتند.

- تاريخ طبرى، ج 3، ص 186/ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص‏159-162.

- شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 197.

- مسند احمد ابن حنبل، ج 1، ص 356/ طبقات ابن سعد، ج 2، ص‏217، 242، 245/ تاريخ طبرى، ج 3، ص 192 و 193. ابن ابى الحديد در تاييد نظر شيعه مى‏گويد: مى‏توان احتمال داد كه فرا خواندن اسامه از اردوگاه و جلوگيرى از حركت ‏سپاه وى ‏توسط برخى از همين حاضران پيرامون بستر پيامبر، به قصد اعمال ‏برخى از اغراض انجام گرفته باشد. (شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82-90.)

7- شرح ابن ابى‏الحديد، ج 2، ص 20/ المراجعات، ص 275 و 276/ ملل و نحل شهرستانى، مقدمه چهارم، ص 29.

- الطبقات الكبرى، ج 2، ص 243 و 244، چاپ بيروت.      

- صحيح بخارى، ج 8، ص 9، و ج 4، ص 85/ مسند احمد، ج 1، ص‏425/ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 244.

0- سوره نجم، آيه 3 و 4.

1- الطبقات، ج 2، ص 271 و 272/ ابن كثير، ج 5، ص 243/ حلبى،ج 3، ص 390 و 391.

2- سيره ابن هشام، ج 4، ص 305/ تاريخ طبرى، ج 3، ص 200-203/ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 265-270/ انساب الاشراف بلاذرى، ج 1، ص‏581.

3- شرح ابن ابى‏الحديد، ج 1، ص 162-159.

4- الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 2، ص 242، 245.

5- سيره ابن هشام، ج 4، ص 305/ ابن ابى الحديد، «زمانى كه‏ عمر از مرگ رسول خدا مطلع گرديد از شورش و انقلاب مردم درمساله امامت‏ به هراس افتاد. او مى‏ترسيد انصار يا ديگران رشته‏ حكومت را به دست گيرند. به ناچار مصلحت را در اين ديد كه مردم را به هر نحوى كه ممكن است‏ ساكت و آرام كند، به خاطر همين بود كه ‏گفت آنچه را گفت، و مردم را در شك و ترديد نگاه داشت تا حريم‏ دين و دولت محفوظ ماند. همه اينها بود تا زمانى كه ابوبكررسيد.» (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 129).

6- صحيح بخارى، ج 8، ص 86 به بعد/ المغازى واقدى، ج 2، ص‏113/ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 130. 17- تاريخ طبرى، ج 1، ص 181.

8- الاستيعاب، ج 1، صص 172.21.

9- تاريخ طبرى، ج 3، ص 205.

0- الجمل، شيخ مفيد، ص 59/ لامنس با استناد بر مطالب تاريخ ‏ابن فرات نوشته است اين گروه سه نفره (ابوبكر،عمر،ابوعبيده) ازهمكارى بنى اسلم مطمئن شده بودند. (ص 142، حاشيه 7)

1- تاريخ طبرى، ج 3، ص 222.

2- از گروه بيعت نكردگان، سعد بن عباد رئيس قبيله خزرج كه ‏از بيعت ‏با ابوبكر سر باز زد، هيچگاه در نماز او حاضر نشد. در روزگار خلافت عمر به زخم تير از پا درآمد. جز سعد، على(ع) و بنى هاشم و چند تن ديگر از صحابه نيز تا مدتى از بيعت ‏با ابوبكر سر باز زدند.

3- طبقات ابن سعد، ج 3، ص 212/ تاريخ طبرى، ج 3، ص 223/ الامامه، ج 1، ص 16.

4- سيره ابن هشام، ج 4، ص 308/ تاريخ طبرى، ج 3، ص 205.

5- سوره توبه، آيه 101.

6- مسند احمد، ج 1/ تاريخ طبرى، ج 3، ص 190.

7- ابن ابى الحديد، ج 6، ص 11.

8- مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 21 و 22.

9- ابن سعد، ج 3، ص 413.

0- مسند احمد، ج 1، ص 110.
+ نوشته شده در  ساعت 22:43  توسط   | 

 

«قل يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا الذي له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيي و يميت فآمنوا بالله و رسوله النبي الامي الذي يؤمن بالله و كلماته و اتبعوه لعلكم تهتدون.» (سوره اعراف - آيه 158)

بگو ايمردم من رسول خدا براى همه شما مردم هستم همان خدائى كه آسمانها و زمين از آن اوست وجز او معبودى نيست ، اواست كه زنده مى كند و مى ميراند..پس ايمان بياوريد به خدا و رسولش همان پيامبر امى (درس نخوانده) كه خود ايمان به خدا و تمام كلماتش (كتب آسمانى) دارد و از او پيروى كنيد تا هدايت‏شويد.

در شان نزول آيه آمده است كه امام حسن عليه السلام فرمود :

«جاء نفر من اليهود الى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقالوا يا محمد انت الذي تزعم انك رسول الله و انك الذي يوحى اليك كما يوحى الى موسى بن عمران فسكت النبي ساعة ثم قال : نعم انا سيد ولد آدم و لا فخر و انا خاتم النبيين و امام المتقين و رسول رب العالمين قالوا : الى من الى العرب ام الى العجم ام الينا؟ فانزل الله هذه الآية‏» -

گروهى از يهوديان نزد رسول خدا آمدند و گفتند : اى محمد تو ادعا مى كنى كه رسول خدا هستى و بر تو وحى نازل مى شود چنانچه بر موسى بن عمران نازل مى شد پس پيامبر مقدارى سكوت كرد سپس فرمود : آرى! من سرور فرزندان آدم هستم و اين فخرى نيست چرا كه من آخرين پيام آوران و پيشواى پرهيزكاران و رسول پروردگار عالميانم.گفتند : به سوى عرب يا عجم يا ما ؟ سپس اين آيه مباركه نازل شد.

جميعا: تاكيد بر اينكه پيامبر مربوط به گروه يا قوم خاصى نيست.پيامبر هرچند عرب است و از جزيرة العرب برگزيده شده ولى پيامبر تمام مردم بدون استثنا است.

 

پاكي از هواهاي نفساني

آفريدگار جهان درباره پيامبر گرامى مى فرمايد: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ ألاّ وَحْىٌ يُوحى عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى.)(13)

هوى و اميال نفسانى در تشريع دخالت ندارد، حتى نفس قدسى عالم خلقت رسول گرامى اسلام هيچ گاه از خود چيزى را نمى گفت كه به خدا نسبت بدهد. در قرآن كريم در اين زمينه چنين آمده است: (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعَضَ الأَقاوِيلِ لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِيْنِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الوَطِيْنَ.( 14)

+ نوشته شده در  ساعت 22:41  توسط   | 

پيامبر آشنا

... (در ايـامـى كه به فرمان رسول خدا(ص ) در يمن به سر مى بردم ), يك روزكه براى مردم سخن مـى گـفـتـم , مـردى از دانشمندان يهود از ميان جمعيت برخاست ودر حالى كه كتابى در دست داشت ودر آن مى نگريست به من گفت : (اگر ممكن است ) تصويرى از شمايل محمد(ص ) را براى ما وصف كن (درخواست او را پذيرفتم و) گفتم : پيامبر خدا(ص ) نه چندان بلند قد است ونه بسيار كوتاه , موى سرش نه خيلى پيچيده است ونه باز وافتاده , سرى بزرگ ومتناسب دارد. رنگ چهره اش سفيد است واندكى به سرخى مى زند. استخوان بندى درشت دارد. كف دست وقدم پاهايش بزرگ وضخيم است . داراى مـحـاسـنـى پـرپشت وابروانى پيوسته وپيشانى بلند, چهار شانه (و قوى هيكل ) مى نمايد. وقتى راه مى رود انگار از بلندى به سرازيرى روانه باشد. هرگز مانند او, كسى را نديده ام وپس از اين هم نخواهم ديد.

سپس چيزى نگفتم , دانشمند يهودى گفت : ادامه بده .

گفتم : آنچه فعلا به خاطر داشتم بيان كردم . اما او خود ادامه داد وافزود: ودر چشمانش سرخى ديده مى شود. دهانى خوش بو دارد ومحاسنى نيكو. وقتى با او سخن بگويند بـا دقـت مـى شـنـود وهـنـگـامـى كـه بـخواهد به طرف جلو يا عقب سر نگاه كند با تمام بدن بر مى گردد....

گـفتم : به خدا سوگند اينها كه بر شمردى همه از صفات اوست . سپس گفت :يك ويژگى از او ناگفته ماند. پرسيدم كدام است ؟

گفت : در پشتش حالت خميدگى مشاهده مى شود.

گـفتم : اين را كه بيان كردم , همان حالتى است كه هنگام راه رفتن از آن جناب ظاهر مى گردد.

(واين نحوه راه رفتن قهرا مختصرى حالت خميدگى درذهن بيننده ايجاد مى كند).

مـرد دانشمند گفت : من اين وصف را در كتابهاى پدرانم براى او(ص )يافته ام , در آنجا پس از ذكر ايـن اوصـاف آمـده است : (پيامبر آخر الزمان ) درمكه متولد مى شود واز آنجا به شهرى كه از جهت حـرمـت وعـظـمـت همچون مكه است مهاجرت مى كند. مدينه از آن روى حرمت پيدا مى كندكه پذيراى پيامبر(ص ) گشته است . كسانى كه از مهاجران دلجويى مى كنندوبه آنان پناه مى دهند, از فرزندان عمرو بن عامر هستند. حرفه آنها (نخل دارى و) كشاورزى است ... در مجاورت آنها قومى از يهود زندگى مى كنند.

گفتم : آرى همين طور است , او فرستاده خدا وپيامبر مسلمين است ....

سرانجام مرد يهودى مسلمان شد وبه وحدانيت خدا ورسالت نبى مكرم (ص ) گواهى داد وگفت : شـهادت مى دهم كه او بر همگان پيامبر است ومن با ايمان به او زنده ام وبا اعتقاد به او مى ميرم وبا يقين بر نبوت او ان شاءاللّه زنده خواهم شد.

عـن عـلى (ع ) قال : بعثنى رسول اللّه (ص ) الى اليمن فانى لاخطب يوما على الناس وحبر من احبار اليهود واقف وفى يده سفر ينظر فيه , فنادى الى فقال : صف لنااباالقاسم .

(فقلت ): (ان ) رسول اللّه (ص ) ليس بالقصير (المردد) ولا بالطويل البائن , وليس بالجعدالقطط و لا بـالسبط, هو رجل الشعر اسوده , ضخم الراس , مشرب لونه حمرة , عظيم الكراديس , شثن الكفين و القدمين طويل المسربة ... اهدب الاشفار مقرون الحاجبين ,صلت الجبين بعيد ما بين المنكبين , اذا مشى يتكفا كانما ينزل من صبب لم ار قبله مثله ولم ار بعده مثله .

... ثـم سـكـت فقال لى الحبر: و ماذا (بعد)؟

... (قلت ): هذا ما يحضرنى قال الحبر: فى عينيه حمرة , حـسـن اللحية حسن الفم , تام الاذنين , يقبل جميعا و يدبر جميعا. فقال على : هذه واللّه صفته ! قال الـحـبـر: و (فيه ) شى ء آخر. فقال على : و ما هو؟

قال الحبر: وفيه جنا (قال على ): هو الذى قلت لك كانما ينزل من صبب . قال الحبر: فانى اجد هذه الصفة فى سفر آبائى و نجده يبعث من حرم اللّه و امنه و موضع بيته ثم يهاجر الى حرم يحرمه هو و يكون له حرمة كحرمة الحرم الذى حرم اللّه , و نجد انـصـاره الـذيـن هـاجراليهم قوما من ولد عمرو بن عامر, اهل نخل واهل الارض . قبلهم يهود, قال على (ع ) هوهو! هو رسول اللّه (ص ).

فـقـال الـحـبر فانى اشهد اءنه نبى اللّه واءنه رسول اللّه (ص ) الى الناس كافة , فعلى ذلك احياوعليه اموت وعليه ابعث ان شاء اللّه . ((66))

+ نوشته شده در  ساعت 19:53  توسط   | 

خرافه چيست و مرز آن با معنويت كجاست؟

در قرآن كريم درباره پيامبر اسلام (ص) آمده است: «وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ؛ (1) (پيامبر) بارهاي سنگين و زنجيرهايي را كه بر آنها بسته شده بود بر مي‌دارد (باز مي‌كند)». اين غل و زنجيرهايي كه اعراب جاهلي را در برگرفته، چه بوده است: بي‌ترديد، غل و زنجيرهاي آهني نبوده است، بلكه خرافات و اوهامي بوده كه مانع رشد خرد و انديشه آنها مي‌شده است و به حتم، اين‌ها سهمگين‌تر از غل و زنجير آهنين بوده است؛ چون تا هنگام مرگ بر دست و پاي انسان‌ها بسته شده و آنها را از هرگونه حركتي در مسير كمال و سعادت‌خواهي باز مي‌داشته و اسباب گمراهي آنان را فراهم مي‌آورده است.

قرآن، از جمله مفاخر پيامبر اكرم (ص) را مبارزه جدي با اين اوهام و خرافات مي‌داند و او را به شست و شوي عقل‌ها از شوائب مي‌ستايد؛ و همين نشانه و قرينه بندگي بر صدق گفتار اوست؛ چه اينكه بسياري از سياستمداران جهان در دوره‌هاي گوناگون تاريخ، براي رسيدن به قدرت و رياست بر مردم، گاه از خرافات بهره مي‌جستند و به ترويج آنها مي‌پرداختند. گويي تسلط بر مردم خرافه پرست بسي آسان‌تر و پرشتاب‌تر است؛ در اين ميان، اگر صاحب نظران و انديشمندان جوامع به مبارزه با اين اوهام مي‌پرداختند، آنها را به برچسب‌هايي مانند دشمني با آداب، سنت‌شكني و مانند آن متهم مي‌ساختند و به بهانه دفاع از حقوق و رأي مردم با آنها مبارزه مي‌كردند.

ويژگي پيامبر اكرم (ص) اين بود كه شخصاً به مبارزه با خرافه‌هايي كه براي جامعه ضرر داشت، نپرداخت، بلكه با افكار و ديدگاه‌هاي انحرافي كه او را نيز تأييد مي‌كرد و به نوعي، تأييد اسلام بود، ستيز مي‌كرد. او مي‌كوشيد مردم را به گونه‌اي تربيت كند كه پيرو منطق و دليل باشند، نه پيرو قصه‌ها و خرافات.

برقي در كتاب المحاسن با سندي از حضرت امام موسي بن جعفر (ع) نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود: هنگامي كه ابراهيم، فرزند رسول اكرم (ص) رحلت كرد، آفتاب گرفت و مردم نزد خود گفتند: اين خورشيد گرفتگي به سبب مرگ فرزند پيامبر (ص) بوده است. اما پيامبر خدا (ص) بر منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي فرمود: اي مردم، ماه و خورشيد دو آيه از آيات الهي‌اند كه به امر او در جريان هستند و هيچ‌گاه به سبب مرگ يا زندگي كسي كسوف و خسوف پديد نمي‌آيد. پس هنگامي كه كسوف يا خسوف رخ داد، نماز بخوانيد. سپس از منبر پايين آمد و همراه مردم نماز خواند. (2)

هر چند انتشار اين خبر كه كسوف به سبب مرگ ابراهيم بوده است، باعث ارادت بيشتر مردم به پيامبر خدا (ص) مي‌شد و مقبوليت رسالتش را بيشتر مي‌كرد، پيامبر اسلام (ص) نمي‌خواست كه خرافات مورد تأييد قرار گيرد و ذهن مردم به آن خو بگيرد. اين مسئله تنها مربوط به دوران رسالت پيامبر نبود. بلكه پيش از آن نيز جريان داشت. حليمه سعديه، داية پيامبر (ص) نقل مي‌كند كه آن حضرت سه ساله بود، روزي به من گفت: اي مادر! چرا امروز برادرانم را نمي‌بينم؟ گفتم آنها گوسفندان را به چرا برده‌اند. به من گفت: چرا مرا با آنها نفرستادي؟ گفتم: آيا اين كار را دوست داري؟ گفت: بله، پس صبح روز بعد او را بيدار كردم و روغن بر موي او ماليدم و بر چشمانش سرمه كشيدم و گردن‌بندي را كه داراي نگين بود به گردنش آويختم. پس آن را در آورد و گفت: دست نگهدار مادرم! به همراه من كسي هست كه در همه حال مرا حفظ مي‌كند!(
+ نوشته شده در  ساعت 19:52  توسط   | 

از عايشه پرسيدند: اخلاق پيامبر چگونه بود؟ پاسخ داد: «خلق و خوي پيامبر(ص)، قرآن بود.» شخصيت جامع و چند بعدي پيامبر اسلام و كمال و عظمت معرفتي، اخلاقي و وجودي آن بزرگوار، قرآن مجسم و ناطق است كه به عنوان نماد مطلق و تام «انسان كامل» در ميان آدميان، حجت و الگويي ماندگار مي باشد.

اگر قرآن كريم، كلام تشريعي حضرت حق است، پيامبر اكرم (ص) كلمه الله الاعظم و كلام تكويني خدا است. اگر قرآن كتابي است با حقايق جاودانه و هميشگي، پيامبر اكرم (ص) نيز حقيقتي عيني و جاودانه است. اگر قرآن بطون و لايه هاي معنايي و مصداقي عميق و گسترده اي دارد كه تلاش براي كشف آن حقايق بايد استمرار داشته باشد، پيامبر اكرم (ص) نيز ذخيره اي تمام نشدني و حقيقتي است عيني و انساني، كه شناخت ابعاد مختلف شخصيت ايشان و دستيابي به عمق سيره، سلوك و سنت آن حضرت به جهاد و اجتهادي مستمر نيازمند است. اگر نياز بشريت به قرآن هرگز پايان نمي يابد و تكامل علمي و اجتماعي انسان، نياز او را به حقايق قرآن كريم نه تنها كاهش نمي دهد كه روزافزون مي سازد، نياز انسان امروز و فردا به پيامبر اكرم(ص) و درس ها و آموزه هاي ايشان پايان ناپذير است و اگر اسلام خاتم اديان و قرآن خاتم كتب آسماني است، پيامبر اكرم (ص) خاتم النبياء و قله رفيع كمال انساني است. او خليفه الله الاعظم و واسطه ابدي نزول فيض الهي است كه: «و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين». قرآن كريم نسخه مكتوب حقيقت نور محمدي (ص) است و پيامبر اكرم (ص) آينه تمام نماي صفات حسناي حق و نور مطلق خداوند متعال بر عالم و آدم.

پيامبر اكرم (ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: علي! كسي جز تو و من خدا را نشناخت و كسي جز خدا و تو مرا نشناخت و كسي جز خدا و من تو را نشناخت. شناخت و معرفت حضرت حق- جل و علا- در حد اعلايي كه براي غيرخدا ميسر است، جز براي كساني كه در كانون نور محمد (ص) و علي (ع) قرار دارند، امكان پذير نيست، چرا كه اين معرفت و شناخت معرفتي است شهودي و نه ذهني، معرفتي است متناسب با اوج كمال و تعالي شناسنده، نه مدرسه اي و استدلالي. از آن سو نيز معرفت تام نبي (ص) و وحي (ع) جز براي حضرت حق، براي كسي حاصل نمي شود، چرا كه ديگران همه فروتر از اين دو وجود مقدس- كه نور واحدي از منشأ واحدند- مي باشند و دستيابي به معرفت تام آنان برايشان مقدور نخواهد بود. حضرت حق در قرآن كريم فراوان درباره پيامبر اكرم (ص) و معرفي ايشان سخن گفته است كه براي آشنايي با جايگاه عظيم نبي اكرم (ص) به اين آيات بايد مراجعه كرد: در قرآن كريم اطاعت خدا و پيامبر (ص) در كنار هم مطرح و اطاعت از رسول خدا، همان اطاعت خدا شمرده شده است. آزار و ايذاء پيامبر اكرم (ص) موجب عذاب دردناك و لعنت خداوند در دنيا و آخرت تلقي شده و دوستي خداوند متعال مشروط به اطاعت از پيامبر اكرم (ص) گرديده است. خلق و خوي الهي پيامبر اكرم و رحمت و عطوفت آن حضرت مايه انسجام و وحدت مسلمانان به شمار آمده و با تعبير «وانك لعلي خلق عظيم»، توصيف شده، تعبيري كه تنها درباره پيامبر به كار رفته است. پيامبر اكرم (ص) عامل رهايي و آزادي مردمان از زنجيرها و بندهاي سخت معرفي شده است.

بندهايي كه از سويي خرافات و عادات زشت و از سوي ديگر ستمگران و سلطه جويان بر فكر و انديشه و رفتار و حركت تعالي جويانه انسان ها ايجاد كرده اند. او «عبدخدا» معرفي شده است كه با عبوديت و بندگي ذات حق، به عالي ترين درجه عبوديت دست يافته و از همه تعلقات و وابستگي ها رها شده است. گستره فيض و لطف نبي اكرم نه تنها همه مردمان و آدميان كه عالميان را شامل شده و آن حضرت به عنوان «رحمه للعالمين» معرفي شده است.... اين توصيف ها گوشه اي از معرفي پيامبر (ص) در قرآن است كه مروري همراه با تأمل و درنگ در اين آيات و ديگر آيات، مي تواند آفاق و ابعاد شخصيت الهي نبي اكرم (ص) را براي ما روشن سازد.

علاوه بر اين، برخي سوره هاي قرآن كريم اساساً در شأن پيامبر اكرم (ص) است و اين غير از سوره هايي است كه به وجود مبارك آن حضرت تأويل شده است. «يس» كه قلب قرآن كريم است و سرچشمه هايي از معرفت و حكمت از آن جاري است، به پيامبر اكرم (ص) منسوب است. سوره 47 قرآن کريم به نام نامي آن بزرگوار نام نهاده شده است: "محمد" (ص)، علاوه براين سوره فتح، سوره حجرات، سوره نجم، سوره مجادله، سوره تحريم، سوره قلم، سوره مزمل، سوره مدثر، سوره بلد، سوره ضحي، سوره شرح (انشراح)، سوره تين، سوره علق، سوره قدر، سوره كوثر برخي از سوره هايي است كه ناظر به شأن و جايگاه عظيم و مرتبه رفيع آن حضرت در پيشگاه خداوند متعال است. هر كدام از اين سوره ها و آيات نوراني آن، مالامال از حرمت و لطفي است كه خالق متعال براي اين برترين بنده مقرب خود قائل است.

پيامبر اكرم(ص) نه تنها مبلغ دين الهي و معلم آيات حكمت، كه مربي و اسوه انسان ها است: «لقدكان لكم في رسول الله اسوه حسنه». بنابر اين پيوند پيروان آن حضرت با اين وجود مقدس، هنگامي معني دار و مؤثر است كه آن بزرگوار را به عنوان مقتدا، امام، الگو و پيشواي حقيقي بشناسند و در مسلك و سلوك، از ايشان پيروي كنند. آياتي فراوان از قرآن كريم احكام و دستوراتي را خطاب به پيامبر اكرم (ص) بيان مي كند كه خطوط روشن الگو بودن آن حضرت را ترسيم و سرمشق هايي را كه پيروان آن بزرگوار بايد براي خود «اصل» قرار دهند مشخص مي نمايد. نگاهي گذرا به اين سرمشق ها، جامعيت دين و عرصه هاي گوناگوني را كه بايد يك مسلمان واقعي بدان توجه داشته باشد. تبيين مي نمايد. اين دستورات و احكام صريح و گويا براي هركسي بدون نياز به چيز ديگري جز فهم عبارات قرآن كريم، روشن مي كند كه همه عرصه هاي عبادي، اقتصادي، سياسي، تربيتي، اجتماعي، نظامي، فرهنگي، اخلاقي و... در قلمرو الگوبرداري و پيروي از پيامبر اكرم (ص) قرار مي گيرد و هيچ زمينه اي از زمينه هاي اساسي و پايه اي زندگي نهان را نمي يابيم كه سرمشق ها و خطوط اصلي آن براي پيروان پيامبر تعيين نشده باشد. اگر قرآن كريم مخاطبان خود را به تأسي و الگوگيري از پيامبر اكرم (ص) فرا مي خواند، خود نيز خطوط روشن آن را ترسيم كرده است. عبادت و شب زنده داري، جهاد و مبارزه با كفار و منافقان، رشد دانش و معرفت و آگاهي، مهرباني و تواضع با مؤمنان و هم كيشان، انفاق و كمك به مستمندان و دستگيري از افتادگان، مهرباني با يتيمان و بي سرپرست ها، كسب قدرت همه جانبه براي حفظ استقلال و آسيب ناپذيري جامعه اسلامي، نيكي و خدمت به همگان و صدها دستور و توصيه قرآن كريم به پيامبر اكرم (ص)، نشان مي دهد كه پيروان آن حضرت چه خطوط كلي را در زندگي فردي، خانوادگي و اجتماعي خود بايد سرمشق خويش قرار دهند تا بتوانند با مسير كمال و رشد حقيقي- كه آن حضرت در قله آن قرار دارد- هماهنگ شوند و به آنچه او نائل شده بود، نزديك گردند.

اكنون مي توان به درنگ و تأملي عميق در اين آيات صريح الهي، به ريشه اصلي گمراهي و حيرت و تباهي كه امت اسلام بدان دچار آمده است، پي برد. اگر فاصله امت با پيامبرش اين چنين ژرف و عميق نبود، هرگز امت پيامبر به چنين روزگاري گرفتار نمي آمد. تفرقه و اختلاف به جاي وحدت و اتفاق، جهل و نگراني به جاي علم و آگاهي، ظلم و بي انصافي به جاي عدل و داد، رفاه زدگي و اسراف به جاي دستگيري و انفاق، دشمني و خصومت به جاي مهرباني و گذشت، انفعال و تسليم در برابر بيگانگان به جاي مقاومت و جهاد و بالاخره پذيرفتن ولايت و حاكميت كافران به جاي ولايت و حاكميت رسول خدا (ص) و جانشينان او... حقايق تلخي است كه امروز در جهان اسلام شاهد آن هستيم و نشان مي دهد فاصله اي ژرف بين امت و پيامبر وجود دارد كه جز با بازگشت به قرآن و خطوط روشن آن- كه در گرو پيروي و تأسي به تجسم عيني و انساني آن است- اين فاصله ژرف پيموده نخواهد شد.

باشد كه به مدد جلوه اي از فيض «رحمه للعالمين» امت او از غفلت و جهالت رهايي يابند. ان شاءالله

 

مقام والاى پيامبر(ص) ، ويژگيها و اهداف او

«و اشهد ان ابى محمداً عبده و رسوله، اختاره و انتجبه قبل ان ارسله، و سماه قبل ان اجتبله، و اصطفاه قبل ان ابتعثه، اذ الخلائق بالغيب مكنونة و بستر الاهاويل مصونة، و بنهاية العدم مقرونة.

علماً من اللّه تعالى بمائل [بمآل‏] الامور، و احاطة بحوادث الدهور، و معرفة بمواقع المقدور.

ابتعثه اللّه اتماماً لامره و عزيمة على امضاء حكمه و انفاذاً لمقادير حتمه.

فرأى الامم فرقاً اديانه، عكفاً على نيرآن‏ها [و] عابدة لاوثانها، منكرة اللّه مع عرفانها.

فانار اللّه بمحمد [صلى اللّه عليه و آله‏] ظلمها، و كشف عن القلوب بهمها و جلى عن الابصار غممها.

و قام عن الناس بالهداية و انقذهم من الغواية و بصرهم من العماية.

و هداهم الى الدين القويم و دعاهم الى الطريق المستقيم، ثم قبضه اللّه اليه قبض رأفة و اختيار و رغبة و ايثار، فحمد [صلى اللّه عليه و آله‏] عن [من‏] تعب هذه الدار فى راحة، قد حف بالملائكة الابرار، و رضوان الرب الغفار، و مجاورة الملك الجبار.

صلى اللّه على ابى نبيه و امينه على الوحى و صفيه و خيرته من الخلق و رضيه و السلام عليه و رحمة اللّه و بركاته».

* * *

ترجمه:

و گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد(ص) بنده و فرستاده او است، پيش از آنكه او را بفرستد برگزيد، و پيش از آنكه او را بيافريند، براى اين مقام نامزد فرمود، و قبل ار بعثتش او را انتخاب نمود.

در آن روز كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند، و در پشت پرده‏هاى هول‏انگيز نيستى پوشيده و به آخرين سرحد عدم مقرون بودند.

اين به خاطر آن صورت گرفت كه خداوند از آينده آگاه بود، و به حوادث جهان احاطه داشت، و مقدارت را به خوبى مى‏دانست.

او را مبعوث كرد تا فرمانش را تكميل كند، و حكمش را اجرا نمايد و مقدرات حتمى اش را نفوذ بخشد.

هنگامى كه مبعوث شد، امتها را مشاهده كرد كه مذاهب پراكنده‏اى را برگزيده‏اند، گروهى بر گرد آتش طواف مى‏كنند، و گروهى در برابر بتها سر تعظيم فرود آورده‏اند،

و با اينكه با قلب خود خدا را شناخته‏اند، او را انكار مى‏كنند.

خداوند به نور محمد(ص) ظلمتها را برچيد، و پرده‏هاى ظلمت را از دلها كنار زد، و ابرهاى تيره و تار را از مقابل چشمها برطرف ساخت.

او براى هدايت مردم قيام كرد، و آن‏ها را از گمراهى و غوايت رهائى بخشيد، و چشمهايشان را بينا ساخت، و به آئين محكم و پابرجاى اسلام رهنمون گشت، و آن‏ها را به راه راست دعوت فرمود.

سپس خداوند او را با نهايت محبت و اختيار خود و از روى رغبت و ايثار قبض روح كرد، سرانجام او از رنج اين جهان آسوده شد و هم اكنون در ميان فرشتگان، و خشنودى پرودرگار غفار و در جوار قرب خداوند جبار قرار داد.

درود خدا بر پدرم پيامبر(ص) امين وحى، و برگزيده او از ميان خلائق باد، و سلام بر او و رحمت خدا و بركاتش.

تفسير:

در اين بخش از كلام بانوى اسلام‏(س) نيز اشارات پرمعنائى به يك رشته از مسائل مهم درباره شخص پيامبر(ص) شده است از جمله:

- در نخستين تعبيراتش به گوهر ممتاز پيامبر(ص) اشاره مى‏فرمايد، چيزى كه در ساير احاديث اسلامى نيز به آن اشاره شده است و در اينجا بحث مهمى مطرح است و آن اينكه، آيا ساختمان وجودى پيامبر(ص) به كلى با ديگران متفاوت بوده است؟ و اگر چنين است پس معصوم بودنش لازمه اين گوهر پاك است، و طبعاً افتخارى محسوب نمى‏شود.

و اگر گوهرش متفاوت نيست پس اين تعبيرات در كلام بانوى اسلام چه هدفى را تعقيب مى‏كند؟

حقيقت اين است كه افتخارات و مواهب پيامبران و امامان بخشى ذاتى و بخشى اكتسابى است، و با توجه به اين تركيب بندى خاص بسيارى از سؤالات پاسخ گفته مى‏شود.

به تعبير ديگر، خداوند حكيمى كه آن مأموريت عظيم را بر عهد پيامبرش مى‏گذارد آمادگيهاى ذاتى به او مى‏بخشد: گوهرى ممتاز، هوشى سرشار، اراده‏اى آهنين، عزمى راسخ، و علمى وافر و تشخيصى صائب به او مى‏دهد، و گرنه از يك فرد ضعيف اين رسالت بزرك ساخته نيست و نقض غرض خواهد شد.

و اين امر هرگز غير عادلانه نيست، همانگونه كه عضلات بازو نسبت به عضلات ظريف پلكهاى چشم، فوق العاده متفاوت است، چرا كه مسئوليت يكى تكان دادن يك پلك كوچك مى‏باشد، در حالى كه مسئوليت ديگرى بر داشتن بارهاى عظيم و كارهاى سنگين است، و اگر غير از اين بود برخلاف عدالت بود.

اما با اين حالت چنان نيست كه گوهر ذاتى پيامبر(ص) ارده و اختيار را از او سلب كند، او نيز قدرت بر گناه دارد، هر چند هرگز گناه نمى كند.

تعجب نكنيد بسيارى از مردم عادى نيز در برابر بعضى از گناهان همين حالت را دارند، فى المثل هر كس توانائى دارد كه به صورت برهنه مادرزداد در برابر جمعيت ظاهر شود، و يا قدرت دارد در يك شب سرد زمستانى بدون لباس در ميان برفها بخوابد، ولى در عين حال جز افراد ديوانه چنين كارى را انجام نمى دهند.

پيامبران و امامام معصوم نيز در برابر همه گناهان چنين حالى را دارند. اين نيز قابل توجه است كه معصومان به نسبت گوهر پاكشان مسئوليت سنگينترى دارند و كمترين ترك اولى از آن‏ها پذيرفته نيست.

و اين تعبير حضرت فاطمه‏(س) كه مى‏فرمايد:

«علماً من اللّه تعالى بمائل الامور و احاطة بحوادث الدهور».

اشاره به همين نكته است كه خداوند چون رسالت سنگين آينده پيامبر را مى‏دانست گوهر او را چنين والا آفريد.

- او براى تكميل او امر الهى آمده بود، و براى اجراى فرمانهاى تكوينى او.

اين تعبير پر معنى مى‏تواند اشاره‏اى به مسأله خاتميت پيامبر(ص) و نيز اشاره‏اى به مسأله تكميل مواهب تكوينى از طريق تشريع و احكام الهى باشد (دقت كنيد).

- دختر گرامى پيامبر(ص) در اين فراز از سخنانش به وضع رقت بار امتها قبل از بعثت اشاره مى‏كند كه چگونه در ظلمت خرافات گرفتار بودند، مجوس در برابر آتشكده‏ها تعظيم مى‏كردند، و عرب در مقابل بتكده‏ها، و هر كدام از ملتهاى ديگر نيز به نوعى از انحراف و پراكندگى گرفتار بودند.

و چه جالب مى‏فرمايد: «آن‏ها در عين شناخت خدا منكر او بودند» كه اشاره‏اى است گويا به مسأله «توحيد فطرى» كه در سرشت همه انسانها است.

- در قسمت ديگرى از اين بيان به بركات وجود پيامبر(ص) و آثار قيام او اشاره مى‏كند كه چگونه او ابرهاى تيره و تار اوهام را از افق دور ساخت و زنگار جهل و خرافات را از آئينه دلها زدود، و پرده هائى كه بر چشمها افتاده بود و از مشاهده حق مانع مى‏شد دريد، و به آئينى كه «صراط مستقيم» است و حد واسطى است ميان افراطها و تفريطها، دعوت فرمود.

و براى درك عمق اين سخن بايد مقايسه دقيقى ميان وضع مردم در عصر جاهليت، و بعد از ظهور اسلام كرد، تا اين واقعيت روشنتر گردد و بانوى اسلام(س) اين كار را در خطبه خود فرموده است.

- مرگ پرافتخار پيامبر(ص) يكى ديگر از مسائل قابل ملاحظه‏اى كه در اين فراز از خطبه تاريخى بانوى اسلام(س) آمده است:

او كه مرغ بلند پرواز روحش ساليان دراز در قفس تن در اين دنياى فانى زندانى و گرفتار بود، بعد از اداى رسالت، و انجام مسئوليت خود، قفس را شكست و به سوى كوى دوست پر كشيد، و در هواى سر كويش پروبال زد، و در ميان فرشتگان والا مقام آسمان جاى گرفت!

 

آيه صلوات و درود

 

در آيه 56 سوره احزاب مى‏خوانيم: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما:«خداوند و فرشتگانش بر پيامبر (ص) درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود بفرستيد و سلام بگوئيد و در برابر فرمانش تسليم باشيد».

در اين آيه مقام پيامبر اسلام (ص) به عاليترين وجه ترسيم شده است، چرا كه هم خداوند متعال و هم تمام فرشتگان مقرب او بر پيامبر درود مى‏فرستند و هم دستور داده شده است همه مؤمنان بدون استثنا بر او رحمت و درود و سلام بفرستند.

چه مقامى از اين بالاتر؟ و چه عظمتى از اين بيشتر ؟

درست است كه در اين آيه، سخنى از آل پيامبر (ص) به ميان نيامده است، ولى در روايات بسيارى مى‏خوانيم كه وقتى اصحاب و ياران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيغمبر اكرم (ص) «آل» را در كنار خود قرار داد وتمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مى‏شد، براى «آلش» نيز تقاضا مى‏شد، اين قرينه است بر اينكه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر (ص) و هم شامل «آل» او مى‏شود، و اين يك مساله ساده نيست، بلكه نشان مى‏دهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيغمبر (ص) و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، و گرنه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است .

اكنون به سراغ بخشى از اين رويات كه در معروفترين منابع اهل سنت آمده است، مى‏رويم .

- در«صحيح بخارى» از «ابو سعيد خدرى» نقل شده است كه ما عرض كرديم:«اى رسول خدا! سلام بر تو معلوم است، چگونه صلوات بر تو بفرستيم»؟فرمود:قولوا اللهم صل على محمد عبدك و رسولك كما صليت على ابراهيم، و آل ابراهيم و بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم:«بگوئيد خداوندا درود بفرست بر محمد بنده‏ات و رسولت همان گونه كه درود بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى، و بركت بفرست بر محمد و بر آل محمد، آن گونه كه بركت فرستادى بر ابراهيم».(541)

در همان كتاب و همان صفحه اين حديث به طور كاملترى از «كعب بن عجره» (يكى از صحابه معروف) نقل مى‏كند كه به رسول خدا عرض كردند: چگونگى سلام بر تو را دانسته‏ايم، اما صلوات برتو چگونه بايد باشد؟ فرمود: اللهم صل على محمد وعلى آل محمد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.(542)

توجه داشته باشيد كه بخارى اين احاديث را در ذيل آيه شريفه ان الله و ملائكته... ذكر مى‏كند.

- در «صحيح مسلم» كه دومين منبع حديث معروف برادران اهل سنت است از «ابى مسعود انصارى» نقل شده كه پيامبر (ص) نزد ما آمد و ما در مجلس «سعد بن عباده» بوديم، «بشير» فرزند «سعد» عرض كرد: «اى رسول خدا، خداوند به ما دستور داده بر تو صلوات بفرستيم، چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر (ص) نخست سكوت كرد، سپس فرمود بگوئيد: الهم صل على محمد وعلى آل محمد كما صليت على آل ابراهيم، بارك على محمد و على آل محمد كماباركت على آل ابراهيم فى العالمين انك حميد مجيد.(543)

- در تفسير «الدرالمنثور» كه معروفترين تفسير روانى است همان روايت ابو سعيد خدرى را از «بخارى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» از پيغمبر اكرم (ص) نقل مى‏كند.(544).

و در همان كتاب عبارت «ابو مسعود انصارى» را از ترمذى و نسائى نقل كرده است (545).

و عين اين مضمون را نيز با مختصر تفاوتى از «مالك»،و «احمد »و «بخارى» و «مسلم» و «ابوداود» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» و از «ابواحمد ساعدى» نقل مى‏كند.(546)

«حاكم نيشابورى» در المستدرك على الصحيحين از ابن ابى ليلى نقل مى‏كند كه «كعب بن عجره» مرا ملاقات كرد و گفت: آيا هديه‏اى به تو بدهم كه از پيامبر (ص) شنيدم؟!

گفتم: آرى هديه كن، گفت: از رسول خدا (ص) سوال كرديم: چگونه بر شما اهل بيت (ع) صلوات بفرستيم؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد .

سپس حاكم نيشابورى كه بناى او بر اين است احاديثى را ذكر كند كه در صحيح بخارى و مسلم نيست، مى‏گويد: اين حديث را با همين سند و الفاظ، بخارى از «موسى بن اسماعيل» در كتاب خود نقل كرده، و اگر من آن را در اينجا تكرار كردم به خاطر آن است كه معلوم شود اهل بيت و آل همه يكى هستند (بايد توجه داشت كه حاكم اين حديث را بعد از حديث «كساء»كه در آن تصريح شده اهل بيت من على و فاطمه (حسن و حسين (ع) هستند نقل كرده است).(547)و اين يك تعبيز پر معنى است .

سپس «حاكم» به دنبال آن، حديث ثقلين و به دنبال آن، حديث ابوهريره را نقل مى‏كند كه پيامبر (ص) نگاه به على (ع) و حسن و حسين (ع) كرد و فرمود: انا حرب لمن حاربكم وسلم لمن سالمكم: «من با هر كس كه به شمااز در جنگ در آيد، اعلان حنگ مى‏دهم، وبا هر كس كه با شما در صلح باشد در صلحم».(548)

«محمد بن جرير طبرى» نيز در تفسير خود در ذيل همين آيه، روايت فوق را با كمى تفاوت از «موسى بن طلحه» از پدرش نقل كرده است، و در روايت ديگرى همان را از «ابن عباس» روايت كرده، و در روايت سومى از زياد و ابراهيم و در روايت چهارم از «عبدالرحمن بن بشربن مسعود انصارى».(549)

«بيهقى» نيز در كتاب معروف «سنن» روايات متعددى در اين زمينه نقل كرده كه بعضى از آنها وظيفه مسلمانان را در موفع نماز، و هنگام تشهد روشن مى‏سازد، از جمله در حديثى از «ابى مسعود عقبّه بن عمرو» نقل مى‏كند كه مردى آمد و خدمت پيامبر (ص) نشست، و مانيز نزد او بوديم، عرض كرد، اى رسول خدا! كيفيت سلام بر تو را مى‏دانيم ولى هنگامى كه نماز مى‏خوانيم چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر (ص) سكوت كرد تا آنجا كه ما فكر كرديم اى كاش اين مرد چنين سؤال را نمى‏كرد سپس فرمود: اذا انتم صليتم علىّ فقوالوا للهم صل على محمد النبى الامى و على آل محمد، كما صليت على ابراهيم وعلى آل ابراهيم و بارك على محمد النبى الامى و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابرهيم انك حميد مجيد.

سپس از ابو عبدالله شافعى نقل مى‏كندكه اين حديث صحيحى است كه درباره صلوات فرستادن بر پيغمبر (ص) در نمازها سخن مى‏گويد.(550)

«بيهقى» احاديث متعدد ديگرى نيز در زمينه چگونگى صلوات بر پيامبر اكرم (ص) به طور مطلق يا درنماز آورده مخصوصا در حديثى از «كعب بن عجره» از پيغمبر اكرم (ص) نقل مى‏كند كه: انه كان يقول فى الصلوة: اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد: پيامبر (ص) در نماز خود چنين مى‏فرمود:اللهم صل على محمد وآل محمد كما صليت...(551)

از اين حديث روشن مى‏شود كه حتى خود پيغمبر در نمازهايش اين صلوات را مى‏فرستاد.

«بيهقى» در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده است مى‏گويد: اين روايت نيز ناظر به حال نماز است زيرا جمله قد علمنا كيف نسلم: «ما مى‏دانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراين مراد از صلوات نيز همان فرستادن صلوات در تشهد است.(552)

به اين ترتيب مسلمانان مأمورند همان گونه كه به عقيده تمام فرق مسلمين سلام بر پيغمبر را به صورت السلام عليك ايها النبى و رحمة الله در تشهد نماز بگويند مأمورند كه صلوات بر پيغمبر (ص) را نيز در تشهد بگويند.

هر چند در ميان مذاهب چهارگانه اهل سنت در اينجا مختصر اختلافى ديده مى‏شود شافعى‏ها و حنبلى‏ها مى‏گويند صلوات بر پيامبر (ص) در تشهد دوم واجب است در حالى كه مالكى‏ها و حنفى‏ها آن را سنت مى‏دانند(553) ولى طبق روايات فوق بر همه واجب است .

به هر حال كتابهايى كه روايات مربوط به صلوات بر محمد وآل محمد (ص)(به طور مطلق يادر خصوص تشهد نماز) در آن نقل شده بيش از آن است كه در اين مختصر بيان شد، آنچه در بالا آمد، نمونه‏اى از اين روايات و اين كتب است، اين روايات را گروهى ازصحابه مانند ابن عباس، طلحه، ابو سعيد خدرى، ابوهريره، ابو مسعود انصارى، بريده، ابن مسعود، كعب بن عجره ، و شخص على (ع) نقل كرده‏اند .

نكته‏اى كه مايه شگفتى است اين است كه دانشمندان اهل سنت - على رغم اين همه تاكيداتى كه در روايات پيامبر (ص) نسبت به اضافه كردن «آل محمد» وارد شده، هميشه (جز در موارد بسيار نادر) آل محمد را حذف مى‏كنند و مى‏گويند: صلى الله عليه و سلم

و از آن عجيبتر اينكه: در كتب حديث حتى در ابوابى كه روايات فوق در مورد اضافه كردن آل محمد (ص) نقل مى‏شود هنگامى كه نام پيامبر (ص) را در لابلاى همين احاديث ذكر مى‏كنند، مى‏گويند «صلى الله عليه و سلم» (بدون اضافه ال» و مانمى دانيم چه عذرى در پيشگاه پيامبر (ص) در اين مخالفت صريح با دستور آن حضرت دارند؟

مثلا بيهقى در عنوان همين باب مى‏نويسد «باب الصلوة على النبى صلى الله عليه و سلم فى التشهد»و همچنين در بعضى ديگر از منابع معروف حديث .

انتخاب اين عنوان خواه از سوى مؤلفان اين كتب باشد و يا محققان بعد، با توجه به آنچه در ذيل آن آمده بسيار عجيب و متناقض است .

اين بحث را با دو حديث ديگر پايان مى‏دهيم :

- ابن حجر در صواعق چنين نقل مى‏كند كه رسول خدا (ص) فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: اينكه بگوئيداللهم صل على محمد و امساك كنيد وادامه ندهيد بلكه بگويد :اللهم صل على محمد وال محمد.(554)

اين حديث نشان مى‏دهد كه حتى كلمه على نبايد ميان محمد وآل محمد جدايى يبفكند بايد گفت اللهم صل على محمد وآل محمد.

- سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مى‏كند كه رسول خد (ص) فرمود: من صلى صلاة لم يصل فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل: «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهلبيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست». (555)

و ظاهرا امام شافعى در آن شعر معروفش ناظر به همين روايت است كه مى‏گويد:

يا اهل بيت رسول الله حبّكم فرض من الله فى القرآن انزله

كفاكم من عظيم القدر انكم من لم يصل عليكم لاصلاه له

«اى اهل بيت رسول الله محبت شما ،از سوى خداوند در قرآن واجب شده است .

در عظمت مقام شما همين بس است كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است.(556) آيا كسانى كه چنين مقامى را دارند كه نامشان در كنارنام پيامبر (ص) در نمازها به عنوان يك فريضه الهى بايد ذكر شود مى‏توان همسنگ ديگران شمرد، و با وجود آنان جايى براى غير آنان در مساله ولايت و امامت و جانشينى پيامبر (ص) باقى مى‏ماند؟ كدام فرد منصف مى‏تواند ديگران را بر آنان با اين همه مقام فضيلت ترجيح دهد؟ آيا اينها همه بطور مستقيم مسئله ولايت و خلافت را روشن نمى‏سازد؟ داورى باشماست

--------------------------------------------------------------------------------

41- صحيح بخارى، ج 6، ص 151 (طبع دارالجيل بيروت).

42- همان مدرك.

43- صحيح مسلم، ج 1، ص 305، حديث 65 (طبع احياء تراث العربى، بيروت).

44- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

45- همان مدرك.

46- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

47- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 148.

48- همان مدرك،ص 149.

49- تفسير جامع البيان (طبرى)، ج 22، ص 32 (چاپ دارالمعرفه بيروت).

50- سنن بيهقى، ج 2، ص 146 و 147.

51- همان مدرك، ص 147.

52- سنن بيهقى، ج 2، ص 147.

53- الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 266 (طبع دارالفكر).

54- صواعق، صفحه 144.

55- سمهودى در الاشراف، ص 28 (مطابق نقل احقاق الحق، ج 18، ص 310).

56- در كتاب نفيس الغدير انتساب اين اشعار را به امام شافعى از «شرح المواهب زرقانى» ج 7، ص 7و جمعى ديگر آورده است .

+ نوشته شده در  ساعت 18:51  توسط   | 

 

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است. بعثت پيغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند.

در آن زمان ميان مردم قريش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانيدند.(1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه‏ گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.

نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسيد، به پاى كوه حرا مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند يا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏داد. (2)

به طورى كه تاريخ اسلام گواهى مى‏دهد، پيغمبر نيز پيش از بعثت ‏به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را انجام مي داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله دايه اش تحت مراقبت دايه خود، «حليمه‏» قرار داشت نيز از بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزيد و به كوه حرا مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حرا» بى ‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مى‏برد، غذايش نان و زيتون بود، و چون به اتمام مى‏رسيد، به خانه بازمى‏گشت، و تجديد قوا مى‏نمود. گاهى هم همسرش خديجه برايش غذا مى‏فرستاد. غذايى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (4)

پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى‏برد و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏ خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى ديده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب به هم پيوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر«جده‏» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.

اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمين «منا» و شهر «طائف‏» و از سوى ديگر به طرف «مدينه‏» كشيده شده است، با دره‏ها و بيابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شايد بهترين نقطه‏اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى

فرو مى‏برد.

كوه حرا بلندترين كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمايى مى‏كند. هر چه بيننده به آن نزديك‏تر مى‏شود، ابهت و جلوه كوه بيشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز در پشت‏بام‏ها و از درون اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پيداست.

«غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، بلکه تخته سنگى عظيم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت ‏خورده و بدين گونه تشكيل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه اي است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حرا جايى نبوده كه هر كس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقات انجام شده، پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فى‏المثل در خيمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذيرايى مى‏كرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

اما پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى‏ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدايى مى‏شنيد، ولى كسى را نمى‏ديد.

هفت ‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏ديد و تقريباً شش سال مى‏گذشت كه پيغمبر زمزمه‏اى مى‏شنيد، ولى درست نمى‏دانست موضوع چيست؟

چون آن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى‏كرد، خديجه مى‏گفت: « تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خويى پسنديده دارى و در مهمان ‏نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت ‏سالگى رسيد ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حرا و ميان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!

در يكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمويش ابوطالب را مى‏چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى‏زند و مى‏گويد: يا رسول الله! ولى به هر جا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7)

روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى‏انديشيد. مى‏انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نموده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش ‏گذران و مال دوست و مال‏ دار قريش در اين انديشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى‏انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نيازمند، تنها انديشه‏اى است كه آنها در سر مى‏پرورانند...

اينك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت ‏سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام مسئوليت ‏بزرگ پيامبري آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و تربيت ‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت ‏شكن، خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر، و مادر

در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت ‏برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)

نگاهى به احاديث‏ بعثت

بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است، در تواريخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است، عايشه همسر پيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم؛ «لست ‏بقارى‏». جبرئيل سه بار پيغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست ‏بخواند!

در صورتى كه؛ اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هر چه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار براى يك كودك پنج‏ ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!

از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبر نازل كرده، آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هر چه را جبرئيل مى‏گفته، پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!

ثانياً كسانى كه بعثت را بدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسر پيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏ سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است- يعني راوي ديگري ندارد- كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نيست جمله « بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسيرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است ‏يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفته شد كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده تا چه رسد به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله!!

خامساً هيچ يک از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اول سوره علق بوده است از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».

سادساً دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: « وقتى پيغمبر از كوه حرا برگشت ‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس از آن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت ‏خود هراسانم‏» و «خديجه او را نزد پسرعمويش ورقة بن نوفل برد كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت؛ و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پر ارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث‏ شده و مى نويسد: « مى‏بينيد كه اين حديث - حديث عايشه- صريحاً مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى درآورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين

حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حديث ديگر مى‏گويد: « پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏ خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالتي ‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: « تختى مرصع روى كوه حرا گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبياء هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن عجيب به نظر مي رسد.

راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت ‏خاتم انبياء چه سان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى كه دانشمند عالى ‏مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بر يك حديث ‏بعثت - حديث عايشه- نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى و شيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث‏ بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احاديث نيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد.

به همين جهت مى‏بينيم « برهان الدين حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏ به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است ‏به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گويى و سر درگمى موضوع افزوده است. (11)

 

ايراد ما به احاديث ‏بعثت

كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده، از درجه اعتبار ساقط است. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حرا» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، حواله مى‏دهيم. (12)

- چنان كه گفتيم پيغمبر از زمان كودكى و ايام جوانى تا سى و هفت ‏سالگى، بارها علائمى مى‏ديد كه از آينده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابري كه بر سر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر « بصرى‏» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهايى كه مى‏شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!

- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى‏شود كه او را بگيرد تا به زمين نيافتد يا او را تقويت كند كه از شك و ترديد به در آيد؟

- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدايى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!

- تخت و تاج و ساير تشريفات، تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هر گونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث‏ به تقليد از تاجگذارى پادشاهان ايران، خواسته‏اند براى پيغمبرعربى هم در عالم خيال چنين صحنه‏اى بسازند!

واقعيت ‏بعثت از ديدگاه شيعه

ماجراى بعثت ‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى ‏برد كه خاتم انبياء چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به اين نتيجه رسيده‏ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث‏ خاندان نبوت رسيده است، واقعيت ‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى‏كند.

از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت ‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روايتى است كه در

ذيل از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پيشواى دهم ما حضرت امام هادى عليه السلام مى‏فرمايد: « هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بود به مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حرا مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمين، درياها، دره‏ها، دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏ خداى آفريننده مى‏افتاد. آنگاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏ورزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشن ترين و نرم ترين دلها يافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد صلى الله عليه و آله از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد صلى الله عليه و آله آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد صلى الله عليه و آله و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد صلى الله عليه و آله به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئيل گفت: « نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدايى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏ بزرگ است. خدايى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهايى ياد داد كه نمى‏دانست.‏» پيك وحى، رسالت ‏خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد، بيهوش شد، و دچار تب گرديد.

از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏ خردمند ترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در اين وقت ‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، به وي اداى احترام مى‏كردند، و مى‏گفتند: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏ تر و گرامى ‏تر گردانيده است.

از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى ‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نيز پيروانت‏ به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب عليه السلام ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهر حكمت و دانش على بن ابي طالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى ديدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه سلام الله عليها روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.

عنقريب دين تو در نقاط جهان گسترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر، همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

پيامبر پس از شنيدن اين سخنان با خود گفت: " خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسرعم من است؟" ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين

را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت ‏برترى خواهد داشت. (13)

در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث ‏شريف و نقل آن در تفسير سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اين كه نكات جالب و تازه‏اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم‏هايى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بويى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدايى.‏»

خديجه كه از سال ها پيش هاله‏اى از نور نبوت در سيماي درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده‏ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14)

بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده ‏ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز كوه حرا از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبياء گرديد.

نظر ما پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده، اين است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج آيه آغاز سوره «علق» بر پيغمبر نازل شد.

اين پنج آيه از« اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم يعلم‏» ختم مى‏شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله‏» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است ‏يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده، يا طور ديگر بوده؟ اينها سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بينيم.

ما پس از تحقيقات زياد به اين نتيجه رسيديم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه « بسم الله الرحمن الرحيم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد.« اقرا باسم ربك‏» نيز به همين معنا است. باء « بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است ‏يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. در حقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پيغمبر در آغاز كار و اولين برخورد با پيك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:« بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذي خلق -»؛ نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.

در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياورده‏اند. حديث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: « نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد، بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود.!»

حديث دوم در«عيون اخبارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام روايت مى‏كند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»

حديث ‏سوم در«محاسن برقى‏» ج 1، ص 41 از صفوان جمال روايت مى‏كند كه گفت ‏حضرت صادق عليه السلام فرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اين كه در آغاز آن « بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. (15)

با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى‏گوييم كه پيك وحى الهى، سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏با شش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز« بسم الله‏» بگويد و سرآغاز كار نبوت

خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا باسم ربك‏» يعنى نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجدداً گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا باسم ربك الذى خلق.‏» يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين « بسم الله الرحمن الرحيم‏» است، و پيغمبر بار دوم « بسم الله‏» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستور داده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: « بسم الله الرحمن الرحيم.‏»

آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى‏ خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبياء صلى الله عليه وآله ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت كند فقط گفتن « بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود! بقيه آيات همان طور كه پيك وحى مي خواند مانند موارد بعدي در دم در سينه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا حفظ كند. اين بود واقعيت ‏بعثت از زبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.

پى‏نوشت ها:

- سيره ابن هشام، ج 1، ص 154. سيره ابن هشام كه آن را قديمي ترين تاريخ حيات پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله دانسته‏اند، تلخيص از « سيرَة النبى (ص‏) »، تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقريب‏» رمى به تشيع او نموده است.( ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.)

- سيره حلبيه، ح 1، ص 381.

- همان، ج 1، ص 382.

- همان، ج 1، ص 382.

- تاريخ طبرى، ج 3، ص 1149/ سيره ابن هشام، ج 1، ص 155.

- سيره حلبيه، ج 1، صص 380 – 391.

7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44.

- در زيارت وارث حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام مى‏خوانيم كه: « گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.»      

- حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول « صحيح بخارى‏» و تفسير سوره علق جزء سوم آن، و باب ايمان « صحيح مسلم نيشابورى‏» و تفسير سوره علق در «صحيح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

0- كتاب « اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده علي دواني، ص 412.

1- سيره حلبيه‏، جلد ا، ازص33 تا ص42.

2- اين کتاب به يارى خداوند تفصيل بيشتر و تحقيق كامل در آينده توسط آقاي علي دواني منتشر خواهد شد.

3- بحارالانوار،علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد.

4- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36.

5- مفاخراسلام، علي دواني، ج 1، ص 368.
+ نوشته شده در  ساعت 18:6  توسط   | 
+ نوشته شده در  ساعت 12:23  توسط   |